دما
این داستان در پاییز 1939، بلافاصله پس از حمله ارتش آلمان به لهستان اتفاق میافتد. نیروی نظامی دولت اسلواکی همپیمان نازیهاست و به همراه آنها به سرزمین لهستان میآید. آنها در کنار ارتش قدرتمند نیروهای اشغالگر هیتلر قرار دارند. در یک شهر لهستانی که به شدت آسیب دیده، فرمانده شرکت اسلواکی، سرهنگ والنتا، دستوری صادر میکند که همه ساکنان باید سلاحهای خود را تسلیم کنند. نافرمانی با مجازات مرگ مواجه خواهد شد. به زودی، زن جوان و جذاب لهستانی، ژوفی، والنتا را از پروفسور کلاوسوفسکی، استاد گیاهشناسی در دبیرستان محلی، که گفته میشود در خانهاش در کتابخانه سلاحی پنهان کرده، مطلع میکند. والنتا با اکراه حکم جستجو را اجرا میکند و سلاح پیدا میشود، اما به سرعت مشخص میشود که پروفسور پیر قربانی سوء تفاهم یا تقلب شده است. او به زودی متوجه میشود که ژوفی رابطه نزدیکی با کلاوسوفسکی دارد. اما درست قبل از اینکه او راز را کشف کند، ماشین آلات اشغالگر ویرانی به بار میآورند.