خط داستانی
پس از مرگ نابهنگام پدرش، سالتانات مجبور میشود زندگی آرام روستایی را با بیرحمی شهر عوض کند. او باید برای نجات مادرش از زندان، پول لازم برای پرداخت بدهی سنگین خانواده را که پدرش بر جای گذاشته پیدا کند. کواندیک، معشوق فقیر اما وفادارش که از کودکی در روستا با هم دوست بودند، برای اطمینان از ایمنی معشوقهاش، به دنبال او به شهر میآید. عموی سالتانات، او را با داماد احتمالی آشنا میکند که قول میدهد بدهیهای خانواده را بپردازد. اما امیدهای سالتانات هنگامی نابود میشود که متوجه میشود مردان این شهر به قول خود عمل نمیکنند. وقتی کواندیک سعی میکند از راههای دیگر به سالتانات برای به دست آوردن پول کمک کند، خود را در مشکلاتی بزرگتر از آنچه تصور میکرد گرفتار مییابد. اگرچه زندگی برگهای بدی برایشان رقم میزند، اما سالتانات و کواندیک بدون توجه به شانسشان، هرگز تسلیم نمیشوند.