خط داستانی
کلارا از دوست دخترش آورا میپرسد که چگونه متوجه شد که همجنسگرا است و آورا داستانش را با استفاده از رقص به عنوان یک استعاره بصری روایت میکند. او درباره احساس سردرگمیاش در سالهای جوانی صحبت میکند زیرا هیچ جذابیتی احساس نمیکرد و به روابط گذشتهاش اشاره میکند تا جنبههای مختلف ناامیدیهایش را نشان دهد. او که بدون هیچگونه آشنایی با عشقهای همجنسگرا بزرگ شده بود، هرگز نمیدانست که احساساتش معتبر هستند و احساس شکستگی میکرد. کلارا با گفتن اینکه او نیز تجربیات مشابهی داشته و بسیاری از لزبینها در یک جامعه هترو نورماتیو چنین افکاری را تجربه میکنند، آورا را دلداری میدهد. آورا داستانش را با توضیح اینکه چگونه پس از نقل مکان به شهر جدید و دیدن افراد همجنسگرا در اطرافش خود را پیدا کرد، به پایان میرساند. سپس او کلارا را ملاقات میکند و عاشقش میشود و در نهایت احساس امنیت، یافتن و درک شدن میکند.