خط داستانی
اگر کفاش پروکاپ نمی دانست چگونه چنین کفش های شگفت انگیزی بدوزد، به سختی زن عجیبی به نام سرونتیا را ملاقات می کرد. پروکاپ می خواهد با ورونکا ازدواج کند اما عیربرای سرونتیا او را جادو می کند و وقتی او را به مجلس دعوت می کند، جوان نمی تواند در برابر دختر ناشناخته مقاومت کند. مست شده از زیبایی او، او دختر ناشناخته را به خانه اش می برد. با این حال، مادر پروکاپ خیلی نسبت به این عروس خوشبین نیست. بزرگترین معمای او این است که سرونتیا در نیمه روز کجا می رود. با این وجود، وقتی پسرش ناگهان ناپدید می شود، مادر دنیا را می پیماید تا او را از قدرت زیبایی جادویی آزاد کند...