خط داستانی
مانول مردی با پوستی تیره نزدیک به سی سالگی است و میخواهد پدر شود. این امر او را شاد میکند اما از طرفی انگار پلهای آینده اش را تخریب کرده است. فران، دوستی دیرینه و فِرنِد، مردی بلوند و قوی است که هیچ چیز و هیچ کس او را پایدار نگه نمیدارد. دو نفر در پیتزافروشی با هم ملاقات میکنند و مانول به فران چیزی confess میکند که شب ها او را بیخواب میکرد...