خط داستانی
مارفه که چهار دهه از خانهٔ کوهستانی در منطقهٔ دریای سیاه زندگی میکند، به دلیل بیماری از یلیاس که در نوجوانی عاشقش شده بود جدا میشود. این بیماری نقشهای از یحیی است تا چهرهٔ واقعی یلیاس را روشن کند. در اثر زهر دادن عسل، زیبایی مارفه از بین میرود و محبت یلیاس پایان میپذیرد. سالها بعد، پسر یلیاس، آتش، جسد پدرش را به ترابزون میآورد تا در باغ مارفه به خاک بسپارند، اما پاسخ مارفه به این وصیت پر از خشم است.