خط داستانی
ملکه افسانهای فرخوه از دربار جوانی فرخ زده است. یک سروان جوان او را در صحرا رها میکند. او با زیباییاش شیفتهاش میشود و حتی دختری که به ظاهر بیدرای است به او بیتفاوت نیست. سروان او را به دنیای انسانها میآورد. او از این که مالوِینا با رفتارهای عجیبش میتواند جادو کند بیخبر است. او از جادویش زمانی که احساس ظلم میکند، زمانی که میخواهد کسی را راضی کند یا وقتی که سروان را از دست میدهد استفاده میکند. پیامدهای آن فراوان و فاجعهآفرین است...