سوگند سندار
روانبازِ بیسرپرست روشنى با عموی مادرىاش، گولاڵ، و همسرش زندگى فقیرانهاى دارد و با انجام ناٹاکی (خوانندگى و رقص) از ده به ده کار مىکند. او عاشق اشارد است و هر دو مىخواهند با هم ازدواج کنند. لتبار گجراج سینگ، که به زودى به نمایندگى مجلس مىرسد، به روشنى دل مىبندد و به همراه راهزن بشراو سینگ، روشنى را در لباس عروسىاش میرباید، شارد را مىکشد و با او همذاتى مىکند. روشنى زنده مىماند، تصمیم مىگیرَد به پلیس شکایت کند، اما نه تنها اقدامى انجام نمىدهد، بلکه بازرس پلیس مسئول هم با او به راه خود مىرود. توهینآمیز، او در خیابانها رها مىشود و توسط راهزن با ندرتى با دانش بیرحم، شانکارا، نجات مىیابد؛ او او را جذب مىکند و او قول مىدهد تا توهین خود را با کشتن آزارگرانش تلافى کند. او موجى از حملات ترور را به راه مىاندازد و دولت را وادار مىکند بازرس رامش کومار را مأمور بازداشت مادامالعمر کند. پرسش این است که آیا روشنى وقت کافى براى انجام قصاص خود دارد پیش از آن که توسط رامش کومار دستگیر شود؟