خط داستانی
ایمری ویلی شهر با جمعیت سی و هفت هزار و دویست و پنجاه و چند نفر یک قاتل سریالی که آثارش روی سینه قربانیان با رقم سیزده حک می شود در شهر آزاد است سارا در تاریکی شب در خانه تنهاست وقتی کسی به در می زند اندرو مشاور املاک برای فروش خانه اش می آید مشکل این است خانه برای فروش نیست با عاقلانه ترین تصمیمش او به اندرو پناه می دهد اما تنش ها با موضوع حضانت فرزندش تشدید می شود سانحه ای دیگر در خانه را می زند تا آنجا که جان یک تکنسین امنیت خانه با دعاوی کتاب مقدس می رسد اما او آنقدر نیست که به نظر می رسد وقتی چاقویی در کیفش پیدا می شود بازی موش و گربه آغاز می شود و با دستخوشی غیرمنتظره پایانی آگاه می شوید که واقعاً چه کسی باید نجات یابد