خط داستانی
یک وارث جوان به مردی که باور داشت او را خوشبخت میکند، دل باخت. او خبر نامزدیاش را به داییاش که همچنین سرپرستش بود، گفت و از اینکه او هیچ اعتراضی نکرد، خوشحال و متعجب شد. اما دایی مردی حیلهگر بود. حسابهای املاک او در وضعیت بسیار بدی بود و او میترسید اگر خواهرزادهاش ازدواج کند و حسابهایش بررسی شود، ممکن است به زندان بیفتد. بنابراین او تمایلی به دیدن او به عنوان یک عروس خوشبخت نداشت، اما باهوش بود و میدانست بدترین کار برای او این است که به مردی که او انتخاب کرده اعتراض کند، بنابراین تظاهر کرد که به خواستگار بسیار علاقهمند است و او را در همه جا ستایش کرد.