خط داستانی
ارجون، جوان بیکار و دیوا، قدرتمند ترین خلافکار، هر دو با سِلاجا، دختری با طبقهٔ متوسط، در یک روز بارانی در ایستگاه راه آهن عاشق میشوند. ارجون هر بار باران را میبیند با سِلاجا روبهرو میشود. این امر باعث میشود احساس کنند شاید باران است که آنها را به هم میآورد و عاشق میشوند. از طرف دیگر، دیوا از راه پَنهان به دنبال گرفتن آن دختر است با کمک پدر بیمغز او.