خط داستانی
رایموند بیهان، جوانی از شهر، به دیدن عمویش، جان پرسل، کلانتر میرود. روز بعد از ورودش، او لباسهای عمویش را میپوشد و در حال برداشتن یک تفنگ قدیمی از دیوار است که عمویش از او میخواهد که تفنگ را برندارد، زیرا برای او بسیار ارزشمند است. سپس او داستانی را تعریف میکند که چگونه این تفنگ به دستش رسیده است. داستان آنقدر زنده و واقعی است که وقتی عمویش او را تنها میگذارد تا چند دزد را دستگیر کند و او در کلبه تنها میماند، به خواب میرود و همان داستانی را که عمویش برایش تعریف کرده، میبیند، فقط اینکه او قهرمان داستان است.