خط داستانی
افسردهٔ بهنام با لیسا زیبا در عشق است، اما خانوادهٔ او نقشههای دیگری دارند. آنها میخواهند او را با ایلچا، مدیر کارخانه سوتبافی، ازدواج دهند. تنها فرصتٔ ابس納وم برای برآوردن انتظارهای خانواده و بودن با لیسا ثروتمند شدن است. شانس با عاشقان است و ابس纳وم قرعهٔ خوشبختی میآورد، اما برای دریافت ثروت باید به شهر سفر کند و در راه کلاه و بلیط قرعهٔ بافتهشده را گُم میکند. باد هر دوی آنها را به بهشتی افسونشده از درهٔ گرگ میبرد. با از دست رفتن فرصت با لیسا، به نظر میرسد ابس纳وم همچنین عقولش را از دست میدهد و در حالی که لیسا از جانب خانوادهاش مجبور به ازدواج با ایلچا میشود، ابس纳وم دگرگونی عجیبی را میگذراند