خط داستانی
الکس به شدت با پدرش درگیر است که او را یک بازنده میداند. وقتی پدرش دوباره خشن میشود، الکس دیوانه میشود و به میز بانک ضربه میزند جایی که پدرش کار میکند. کمی بعد الکس دستگیر میشود. برای یکبار شدن سریعتر با مادر و خواهر کوچکش لینا، او پیشنهاد عجیبی را میپذیرد: دویست و بیست روز در کمپ به جای چهار سال زندان - بدون اینکه از دشواری دورانش در آنجا خبر داشته باشد...