بازار
Bazar
یک شاعر بیپول به نام پروانه، به همراه دوستش جاگو از خانه فرار میکند تا به یک گروه تئاتر بپیوندد. در راه، آنها به یک کمپ کولیها برخورد میکنند و جاگو موفق میشود که کوئل را جذب کند.