خط داستانی
داستان بندگووز پسر نوجوانی که هیچگاه موفق نمی شود و هر کس اولین فکرش این است که ای کاش از تو در همان بدو تولد آویخته می شدی به مدرسه می رود و ترک تحصیل می کند و تبدیل به یک کابوی می شود. او برای پیشخدمت ایستگاه کار می کند که گوسفندانش را باید با قطار چرا کند. با وجود نیت خوب و دل مهربانش هرگز از دستش کاری درست درنمی آید و با موقعیت های حقیرکننده روبه رو می شود و گاه با جادوگر زشت مادر شوهر ایستگاه درگیر می شود. با این حال روحیه بافرارس و خوشی او هرگز رها نمی شود.