خط داستانی
زمان جام جهانی ۱۹۹۴ است. گونتر اشمیت بدون دوستان است. او به کارش پای بند است و شب ها در عیاشی به نوشیدنی اش میپردازد. احساس پیروزی تنها در آخر هفته وقتی در مسابقه قایق مدل برنده می شود برای او رخ می نماید. جامها سپس به آپارتمان کوچک بازمیر خود در برلین-نوکولن می آویزند. عضویت او در جمهوری خواهان او را به عنوان خارچیِ رو به راستی از نژادپرستی نشان میدهد و او عمیق تر در رخوت و بیهودگی فرو می رود. وقتی روزی فرانزیزا به بار می آید که او جام جهانی را تماشا میکند، به نظر میرسد که تنهاییاش پایان یافته است. گونتر اشمیت با بالندگی احساسات میخواهد به خودش ثابت کند - میخواهد به او ثابت کند - که او کسی است...