خط داستانی
جان مردی خجالتی و خوشطینت است که در سئوتا زندگی میکند و همه چیز را از طریق مکاتبه انجام میدهد، از تحصیل در یک رشته یا یادگیری جودو تا پیدا کردن دوستدختر. او از مادرید است و زمان ملاقات با او فرا رسیده است، بنابراین جان به سمت شبهجزیره قایقسواری میکند. در قایق، او با ماریا، یک زن جوان زیبا که به پایتخت میرود تا آواز بخواند و قبلاً بهطور تصادفی با او آشنا شده بود، همسفر میشود. در طول سفر، قاچاقچیان خارجی سعی میکنند از جان برای عبور ناخواسته الماسهای دزدیدهشده در طنجه استفاده کنند.