خط داستانی
پدر پورکی در حال از دست دادن مزرعهاش است. پورکی با اسبش به شهر میرود و در یک مسیر شیر کار میکند، با این هشدار که اگر یک بطری را بشکند، اخراج میشود. در حین تحویل، گربهها از پشت دنبالش میآیند و بطریها را خالی میکنند. در همین حال، هانک مگس اسبی آنها را به شهر دنبال میکند. او به دابین نیش میزند و او سقوط کرده و بسیاری از بطریها را میشکند. آنها به یک مسابقه اسبدوانی برمیخورند و به طور تصادفی وارد میشوند؛ اسب به آرامی پیش میرود تا اینکه دوباره نیش میخورد.