خط داستانی
ویکتور شات، دلاور و زنباره، توسط پدرش که جواهرفروشی است، مأمور میشود تا به استانبول برود و یک گردنبند زمرد باارزش از یک ایرانی ثروتمند خریداری کند و آن را با کشتی به مارسی برگرداند. یک جفت جنایتکار او را زیر نظر دارند و دلیا، که ویکتور عاشق اوست، به عنوان طعمه استفاده میشود. دوست دوران کودکیاش سیبیل، که عاشق ویکتور است، او را از مالک کشتی جنایتکار و کاپیتان که قصد دارند جواهر را در یک بال ماسک در کشتی دزدیده و هشدار میدهد. کمی قبل از رسیدن به سواحل فرانسه، انفجاری باعث واژگونی کشتی میشود.