خط داستانی
یک جوان به سفر به اروپا میرود و وقتی به خانه برمیگردد، زنی را که عاشقش شده و با او نامزد کرده است، با خود میآورد. اما مادر خودخواه او متوجه میشود که او از یک خانواده "خوب" نمیآید و در واقع، یک کارمند در یک فروشگاه کفش است و از تأیید نامزدی خودداری میکند. دایی جوان با این نظر مخالف است و سعی میکند مادر را متقاعد کند که دختر جوان را بپذیرد - اما سپس شروع به درک احساسات خود نسبت به او میکند.