خط داستانی
در حین سفر به دیدار معشوقش، ریچارد کار، در پایتخت دوکنشین بزرگ بونالوریا، درب واگن قطار پگی دِر به شدت باز میشود و پسربچهای به پای او پرتاب میشود. پگی به شدت تحت تأثیر این کودک قرار میگیرد که به او میگوید نامش منوش است و از او مراقبت میکند. او تلاش برای قتل منوش را ناکام میگذارد و قبل از رسیدن به بونالوریا، از ریچارد میفهمد که این پسر در واقع دوک بزرگ است.