خط داستانی
داکوتا دن، که سالون و سالن قمار را اداره میکند، از نوشیدن یک نوشیدنی دیگر با پسرها امتناع میکند، که شروع به مسخره کردن او میکنند و میگویند از زمانی که شنیده دختر کشیش میخواهد او را مبدل کند، از نوشیدن ترسیده است. داکوتا با خشم نیمهای پاسخ میدهد که هرگز دختر کشیش را ندیده و هرگز نمیخواهد ببیند. با این حال، آن بعدازظهر دیزی به سالون میرود و از داکوتا دعوت میکند تا به کلیسا برود. داکوتا دعوت او را رد میکند. دیزی به او میگوید که اگر او فردا به کلیسا برود، برای پنج دقیقه بار او را اداره خواهد کرد. داکوتا کمی متعجب میشود، اما شجاعت او را تحسین میکند و چالش را میپذیرد. دیزی پشت بار میرود. مردان صف میکشند و او در حال سرو یک مشتری جدید است که ناگهان به او بوسه میزند. داکوتا بلافاصله او را "بیهوش" میکند و با شرم از توافقش با دیزی، او را به در میبرد. روز بعد به مردان میگوید که اگر آنها او را به کلیسا همراهی نکنند، سالون را میبندد.