خط داستانی
دختر جوانی ویولونیست بااستعدادی است که بورسیهای در یک مدرسه موسیقی دریافت میکند. در روستا، بانکی وجود دارد که دیواری از کلیساست و همه از او میترسند. او پدر دختر را قانع میکند که موسیقی او را منحرف کرده و تنها راه نجاتش این است که او را همسر خود کند. پدر در روز عروسی جان میدهد. یک سال بعد، فرزندی به دنیا میآید. همسر جوان زندگی پر از غم و آزار را تجربه میکند. شوهرش ویولن او را از او میگیرد و اجازه نمیدهد دوستانش به دیدنش بیایند. وقتی او شورش میکند، او را از خانه بیرون میکند. او به شهر میرود و به عنوان یک موسیقیدان نامی برای خود میسازد. شوهرش که از موفقیت او ناراحت است، سعی میکند او را نگران کند و جعبهای از پارچه سیاه میفرستد که نشان میدهد فرزندشان مرده است.