خط داستانی
برانچو بیلی، یک پزشک و وزیر در غرب دور، یک شب با اندوهی فراوان به خانهاش برمیگردد و یادداشتی از همسرش مییابد که در آن نوشته است دیگر نمیتواند تنهایی را تحمل کند و با مردی که دوستش دارد به شهر رفته است. چند سال بعد، او به بستر بیماری میافتد و در نهایت از دلشکستگی میمیرد. برانچو از وضعیت او مطلع میشود و به سرعت به بالینش میشتابد تا او را ببوسد و ببخشد. شوهر بیمسئولیت برمیگردد و برانچو بیلی که خود را فراموش کرده، در آستانه کشتن مرد است که ناگهان یاد یادداشت همسرش میافتد که در آن نوشته: "هرگز وظیفهات را نسبت به خدا فراموش نکن."