خط داستانی
جورج به نوشیدنی معتاد است و دوستانش سعی میکنند او را اصلاح کنند. نیتهای او خوب است، اما ارادهاش ضعیف است و نمیتواند در برابر همراهی دوستان نوشیدنیخور مقاومت کند. تدابیر شدیدی برای درمان او به کار گرفته میشود. یکی از دوستانش به شکل زن در میآید که ظاهری خشن دارد. وقتی جورج بیدار میشود، به او گفته میشود که در حالت مستی با این زن ازدواج کرده و او شروع به ابراز وجود میکند. جورج در وضعیت ذهنی وحشتناکی است، اما در نهایت کفش "زن" را میبیند که فراموش کرده آن محافظهای پدالی را عوض کند و نقشه در ذهنش روشن میشود.