خط داستانی
برونچو بیلی، نیمه دیوانه از مشروبات الکلی، وارد یک سالون میشود و یک بطری ویسکی درخواست میکند. او حدود نیمی از آن را مینوشد که وضعیت جسمی و روحیاش را به حالت نیمههوشیاری میبرد. کاملاً مست، برونچو بیلی بر روی اسبش قرار داده میشود و به سمت جلو هدایت میشود. پس از چند مایل سواری در این وضعیت، او از اسبش به زمین میافتد و بیهوش میشود. مابل کلارک، دختر مستأجر، او را در کنار جاده پیدا میکند، پیشانی دردناک او را میشوید و او را به خانه میبرد.